تبليغاتX
مونولگهای خروس سال 60
روبروی خودم .خودم را می بینم  در آیینه های که به آنها دوست می گوییم

امروز چند تار دیگر از موهای سرم سفید سفید شدند

چهره ام هم خستگی یک روز دیگر را مثل غباری روی صورتم نقاشی کرده

می بینی چیزی نمانده شبیه آنی شوم که تو می خواستی 

فقط باید کمی دیگر صبر کنی به اندازه چند تار مو دیگر که به رنگ ماهی در آیند که من در آن مردم

من خسته نیستم من کج کج به خانه نمی روم من مست نیستم من هوشیارم

چه کنم که این بوی توست که در همه جا هست در هیچ جا نیست

دیروز بود یا فردا از زیر انبوهی کاغذ و کتابهایم چشمم به این نوشته افتاد یا خواهد افتاد :

 ( ا گر فقط تو بمانی و من من باز در پی ات می گردم شهر به شهر .  مایاکوفسکی )

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مهدی موسی خانی  | 

آنچه کرم ابریشم پایان زندگی می پندارد در نظر پروانه آغاز زندگی است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مهدی موسی خانی  | 

 همین چند سال پیش بود .حدودا پانزده هزار سال پیش و دقیقا پانزده هزارو هفده سال و شصت و

دودقیقه و ده ثانیه در کوههای آن ستاره نه ببخشید آن سیاره که در راه غیر شیری مدام در حال چرخیدن

به دور خود بود بله اولین بار در آن زمان او در آنجا در آن زمستان جعبه ای ساخته بود برای نگه داشتن

جسم ها تا همیشه در بعد یادش باشد که در چند سال آینده چند بار دور خود چرخیده است

والان با تردید بعد از مدت زمان کوتاهی  به این نتیجه رسده است که به جانش یک پشه مزاحم بی

شعور افتاده .پشه ای که به دنبال مادرش است به گمان او

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط مهدی موسی خانی  | 

روی دیوار آبی رنگ (آبی آبی آبی ...)

با کلیدی به دنبال دری می گردد . کور مال کورمال

نه دری هست نه سوراخی که کلید سخت را در خود جای دهد

با کلید با خشم اسم او  را می نویسد و تا صبح اسم را فریاد می زند بی صدا

حالا  آنقدر از زخم آن خطهایی که کلید بی قفل بی در

روی آن اسم بر تن دیوار کشیده است رنگ دیوار به رنگی دیگر درآمده است

(قرمز قرمز قرمز ...)

روی دیوار قرمز رنگ اسمی است

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مهدی موسی خانی  | 

این درون من است

چاله ای به عمق آسمان من

همان آسمان که تو می بینی هر شب یا هر روز

این درون من است

چاله ای به چاله ای به عمق آسمان تو

همان آسمان که من می بینم هرشب یا هر روز

این درون من است

چاله ای به عمق فریادهایی که ضجه می شوند

در هر نوای  نسیم این فصلهای تو در تو

این درون من است

چاله ای به عمق نگاه تو که در ماه جا مانده است

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مهدی موسی خانی  | 

دوباره و دوباره ودوباره

گوشی بر می دارم  به اسم و شماره ای نگاه می کنم که توی لیست موبایلم وسط کلی اسم دیگه

جا گرفته .

شماره رو از لیست گوشی ام پاک می کنم . در همین زمان جای دیگه همین دنیا صاحب اون شماره

داره به خوش توی آیینه نگاه می کنه به چشماش به صورتش اون فکر می کنه تا چیزه جدیدی رو برای

وبلاگش بنویسه تا کلی آدم دیگه دوباره نوشته های اون بخونن و براش به شکل های مختلف ابراز عشق

و همزاد پنداری کنن . (خیل عظیم طرفداران جلوی چشمانم با صدای تشویقشان ...)

شماره پاک شده توی ذهنم  دوباره جون می گیره و تبدیل می شن هر کدومشون به عددهایی که

روز تولد و مرگ انسانیه توی زندگی من .

مثل مورچه هایی که در کودکی در گوشه ای از دیوار قدیمی یک خانه می دیدم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط مهدی موسی خانی  | 

نیم ساعت پیش...
با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم .گیج بودم .داشتم خواب می دیدم .
خواب عجیبی بود .
شب بود . نیمه شب بود . سکوتی بود سنگین . چراغی نداشتیم .ما بودیم و ما ).
لباسی نداشتیم .نگاهت غریبه بود .نقاب نداشتیم .ناگهان سکوت سنگین با صوتی
کم وزن که در فضا می رقصید
از پای در آمد .صوت کم وزن مدام در شب . نیمه شب . به بالا و پائین .چپ و راست و دایره اردرجهتهای مختلفی در
حرکت بود.(
صدای زنگ تلفن قطع نمی شه .
( درییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییینگ
دریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییینگ
درییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییینگ............... )
داره برف می یاد .پالتومو پیچیدم به خودم .با خودم فکر می کنم من چرا خونه نرفتم .
چرا رو این صندلی خوابیده بودم .
تلفن عمومی پارک که بغل صندلی که من سالهاست روش می شینم داره زنگ می زنه !
بدنم از سرما خشک شده . بلند میشم می رم سمت تلفن . من یه نیم ساعتی باید اینجا خوابیده باشم .
آخرین چیزی که یادم می یاد .اینکه از همین تلفن نیم ساعت پیش به خودم زنگ زده بودم .
می رسم به تلفن .
قبل از اینکه گوشی بردارم .صدای زنگ قطع می شه . دیگه زنگ نمی زنه .
خیره شدم به تلفن . ولی دیگه زنگ نمی زنه . گوشی رو بر می دارم.
الو...الووو....
سلام ... صدای خودم از اونطرف جواب میده سلام.
بدون اینکه منتظره جواب من بشه می گه ...من نیم ساعت پیش مردم.
امیدوارم زودتر بینمت.... صدای بوق ممتد می یاد...
گوشی میذارم . بر می گردم روی صندلی خودم می شینم . چشمامو می بندم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مهدی موسی خانی  | 

دیگر به ماه نگاه نمی کنم
ساعت از نیمه شب کمی گذشته . سیگارش و روشن کرد ه .دیگه نمی تونه فرار کنه
دست خودش نیست . باید آخرین تصویرم از ذهن اش پاک کنه . هنوزم براش عجیبه
خیلی طول کشید تا بفهمه . مشکلش چیه .
دیگه بسته . امشب دیگه باید کارو تموم کنی .
ولی نمی تونه دست خودش نیست . سیگار ش از نیمه گذشته.بلند می شه
می شینه. بلند می شه . بلندتر از همیشه .قد می کشه از پنجره اتاق داره می ره بیرون
خاموش میکنه .نمی خاد با دوده سیگارش از این اتاق لعنتی بیرون بره .
ماه . داره بارون می آد . حتما تو هم داری می بینی.به خودش که می اد یه سیگاه دیگه روشن کرده
ساعت اخرین تصویر یادش نمی اد . شاید مشکل همین جا باشه . روز بود . یه روز زمستانی
ولی سرد نبود .گرم بود .مثل تابستون .
بازمیکنه . در اول سمت چپ .شاید یباد کناره پنجره . از بیرون اتاق میره داخل اتاق . اینجا همه چی
مثل همون موقع است . تابستون بود . نه زمستون بود. اینجا هیچ وقت بارون نمی اد .
قرص ماه کامل شده .مثل قرص های اون .
پرستارا همه خوابن . همه اینجا خوابن . پلکهاش سنگین می شن .اونم باید بخوابه. اصلا برای همین
اینجاست .اون دیگه نمی خواد ماه نگاه کنه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مهدی موسی خانی  | 

خوبها- بدها
این اولین باری که تو این موقعیت قرار گرفته.مواظبت
به کلاس نگاه می کنه . بچه ها دارن سر و صدا می کنن .
اون اصلا دوست نداره تنبیه بشه .با صدای نه چندان بلندی
از بچه های کلاس می خواد .که ساکت بشن . که خودش متوجه می شه
که صداش تو هم همه به گوش نمی رسه . کسی توجه نمی کنه
.عصبانی می شه . با صدای بلندتر از بچه ها می خواد که ساکتشن.
بر می گرده به سمت تخته سیاه .گچ سفید بلندی رو بر می داره.
بزرگ رو تخته می نویسه
خوبها بدها
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مهدی موسی خانی  | 

نورصحنه.می آید. 

رقص های مقدس در شب .نفس آنان سفید است در پس صورتکها.

بی هیچ تشریفاتی راست به جانب رقاصه می آیدوبه نجوا با چیزی می گوید.

چیزی نوشتن و آنگاه بر ایوان ایستادن .رگبار می گذرد.

در آفتاب سوزان . طرح مردی که از دور می آید.

به ناگهان ترس برم می دارد.اتفاقی خواهد افتاد. ماه از درون پشه بند.

زن بی فرزند چه ظریف رفتار می کند با عروسکها.

کودکی در دل شب می گریست .از آن کلبه نیز گذشتیم طبل زنان.

(جایی برای گذرندان شب )از میان کولاک به درون می آید وشمشیرش را به زمین پرتاب می کند.

زن قطعه قطعه می کند .کنار آزاله های نهاده به گلدان ماهی دودی را.

چه تاثر انگیز است .درمیان حشرات راهبه ای تنها .

نگهبانان حصار .حتی صدای مگس کشتن شان دقیق است و نیرومند.

زیر ماه درخشان پائیزی پنج.شش راهزن .مردمی که جدا از این جهان زندگی می کنند.

 بزرگ راهزنان ترانه ای سرداده است .زیر ماه امشب .

به هنگاه وداع بگذار که با آب دوست باشم همچون ماه .

فانوس را پائین می آورم.بازی نور با آب چشمه .

پایی ظریف به آب بهاری می زند و آن را کدر می کند.

گدا گل کامیلیا را بوئید . به دورش افکند و به راه خود رفت .

صدای پای آن که چشم به راش بودیم از دور به گوش می آید. برگهای فرو ریزنده .

باد فروکش می کند .گل ها همچنان فرو میریزند. خروس بانگ برداشته . سکوت کوه سنگین تر می شود .

آئینه شکسته دیگر تصویری نمی نماید. گل های فروریخته دیگر به شاخه باز نمی آیند.

نور صحنه می رود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مهدی موسی خانی  | 

ساعتهای همه ما به خواب رفته اند...
خیلی سخت نیست .تو می تونی . خواهش می کنم. این بار باید بتونی
این کلمات رو ذهن اش راه می رن.در حالیکه به چشمهاش تو آئینه زل زده
لبهاش و چند بار روی هم دیگه می کشه .آره من می تونم
آقاییون بعد. سیفون بکشید. صدای پیرمرد ی که لباس یه سرهای به تن داره
و چکمه های پلاستیکی مشکی که تو پاش لق می زنن اونو به خودش می یاره.
دست تو جیبش می کنه تا یه سکه پیدا کنه و بندازه تو بشقابی که جلوی در دستشویی
گذاشته شده .تو دستش یه ساعت می اد. یه ساعت قدیمی. با بند چرمی مشکی و صفحه
گرد بزرگی که عقربه هاش روی ساعت 8:30 به خواب عمیقی رفته. انگار چیزی توش منفجر بشه
با حرکت تندی از در بیرون میاد. قدمهاش بی اختیار تندو تندتر می شن.
حالا اون بیرون دستشوییه . همه چیز بی حرکت ایستاده . روبروش همه چیز مثل مجسمه هایه سنگی
از حرکت ایستاد ن . آدمها در حرکتهای مختلف . ماشینها .پرننده ها.
آقا ساعت چنده؟
صدای پیرمرد سرایداراونو به خودش می یاره .با تعجب بر می گرده و به جای اون پیر مرد
خودشو جلوی خودش
می بینه.لبهاشوچندبار روی همدیگه می کشه در حالیکه به چشمهای خودش زل زده .
چراغها خاموش می شن . چراغها دوباره روشن می شن . پسره جوانی جلوی آئینه به خودش
زل زده. پیر مردبا صدای خش دارش داد می زنه .آقاییون بعد سیفون بکشید.
بعد به ساعتش نگاه می کنه . یه ساعت قدیمی . با بند چرمی مشکی و صفح گرد
بزرگی که عقربه هاش روی ساعت8:30 به خواب عمیقی رفته.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط مهدی موسی خانی  |